خاطرات مادر از شهید عبدالله (ایرج) خسروی

قبل از تولد خواب دیدم که پرچم سبزی بر روی نوزاد است .

خاطره ای دارم که در سن چهار سالگی بود که در حوض افتاد وقتی بیرونش آوردیم. وقتی به هوش آمد گفت یا علی.

در زمان انقلاب به دنبالش بودند که بگیرنش.خواب دیدم که خانمی آمد منزل ما که رو بند داشت – به بچه ها گفتم خانم آمد چرا پذیرایی نکردید؟گفت ما نیامده ایم برای پذیرایی . گفت آمدیم به شما سر بزنیم . ما از فامیلهای سید هستیم .

تهران رفتیم . سر قبر آیت الله طالقانی – شهید به من گفت مامان دلت شکست دعا کن که من شهید بشوم . به او گفتم(روله) فرزندم چرا شهید بشوی. واجب باشد که شما در دنیا باشید . گفت نه از دنیا رفتنش بهتر است.

وداع مادر با شهید ایرج خسروی
وداع مادر با شهید ایرج خسروی

عید که می شد بچه ها از پدرشان عیدانه می گرفتند . عبدالله می گفت کمه . می گفتم می خواهی چکار کنی چی بخری می گفت می خواهم بروم قرآن بخرم از آقای خورشیدی همه اش قرآن – پی اینکارها می گشت . شب که می شد ضبط صوت را بالای سرش می گذاشت بهش گفتم مادر همسایه ما راننده ماشین سنگین است . می گفت مادر من صدای آن را آنقدر بلند نمی کنم که مزاحم آنها بشوم . فقط می خواهم صدای قران را بشنوم.

یک روز کنارم خوابیده بود بیدار شد و گفت مادر چرا موقع نماز بیدارم نکردی . گفتم بیدار شدم آفتاب زده بود او گفت پیامبر ما حضرت محمد (ص) چوقا (پوستین) را زیرش پهن می کرد که زبر بود که راحت خوابش نبرد که موقع اذان بیدار شود. چرا من را بیدار نکردی . بهش گفتم شرمنده ام منم یادم نبود که بیدارت کنم .

بچه ها سرخک در می آوردند و از بین می رفتند .حصبه روده ای می گرفتند از بین می رفتند .مدت یکماه بستری بود الحمدالله از بین نرفت قسمتش این بود خدا می خواست به این مقام برساندش.

تعداد دفعات بازدید : ۱۴۴۱ times!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده + 12 =